450 درجه فارنهایتـ

درخواست حذف این مطلب

8-7 ساله که بودم از مسیر بازار افغان های مشهد می ترسیدم، از همه چشم بادامی های مشهد می ترسیدم، حتی از خادم هایی که لهجه مشهدی داشتند می ترسیدم. حتی می توانم بگویم تمام مشهدی ها را افغانی می دانستم و برع . شنیده بودم که بچه ها را می ند و قیمه قیمه می کنند. این جمله آ را از مان شنیده بودم. بزرگتر که شدم توانستم بین مشهدی ها و افغان ها تمییز قائل شوم، اما همچنان بازار افغان ها برای من تونل وحشت بود و تنهایی راه رفتن در خیابان های مشهد کابوسم. البته مزه پرانی های کاسبان بازار رضا هم مزید بر علت بود. سال اول بودم، بانو ف گفت"من یه کتاب دارم، هدیه گرفتم، نخوندمش تا حالا، تو که کتاب می خونی، بخون و بگو اگه خوبه منم بخونم." اسم کتاب بادبادک باز بود. از جایی که امانت نگه داشتن هر شیءی برایم اضطراب آور بود، غروب همان روز استارت خواندنش را زدم. بدون توقف، تا ساعت دو بعد از ظهر روز بعد خواندمش. تمام که شد، انگار اصلا آدم قبلی نبودم، تمام افغان ها را دوست داشتم، اصلا تمام نژادها را دوست داشتم. بُت حس های بدم نسبت به افغان ها درهم ش ت و حالا دو سالیست که تنهایی به مشهد سفر می کنم و دیگر توی دلم خالی نیست.

پنج سال پیش، نویسنده ای شریفی مهمان برنامه ای در شبکه دو بود. از مدینه فاضله اش می گفت، از دغدغه هایش، آرمان هایش، الگوهایش. از کت که اسمش قیدار بود. اسم خاص، منش خاص و حرف های خاصش به دلم نشست. صبحش راهی کتاب فروشی آقای فرازمند شدم، قیدار را یدم. چند روز خواندنش طول کشید. هر صفحه را چندین بار می خواندم. برایم شده بود مرد فاضله. طرز فکرم عوض شده بود، خوش بین شده بودم، امیدوار شده بودم، آدم ها را رها کرده بودم، قضاوت نمی ، قضاوت دیگران برایم مهم نبود و در هر آینه خودم را مقصر تمام اتفاقات زندگی ام می دانستم و بس. شاید این روزها اثرش کم شده باشد، اما هنوز هم به خودم می گویم:" تو کلاهت رو قاضی نکن."

وبلاگ مردی به نام اوه را زودتر از کتاب مردی به نام اوه خواندم. نمایشگاه کتاب رشت(آذر ماه) یدمش. تا به حال داستان زندگی ی مثل خودتان را خوانده اید؟ من و اوه خیلی اشتراکات شخصیتی داریم. جفتمان عاشق نظمیم، جفتمان پایبند به قوانینی هستیم که خودمان برای خودمان وضع کردیم، جفتمان بین خودمان و آدم های اطرافمان دیوار بلند می کشیم و هر ی را داخل دایره روابطمان وارد نمی کنیم و جفتمان قدردانیم و جانمان برای ی در می رود که در سختی ها کنارمان بوده. با همه این اشتراکات، اوه مردیست قوی تر از من، با پشتکارتر از من، صبورتر از من و صد البته مهربان تر از من. اوه برای من یعنی عیار آدمها انسانیت است و بس.

. پـ نـ 1 تو چالش (آقای نئو تِد) شرکت کنید و از کتاب هایی که تو زندگیتون اثرگذار بودن بنویسید

پـ نـ 2 از سری هنرمندی های سازمان سنجش

پـ نـ 3 به کمپین آقای سه نقطه بپیوندید تا امسال بتونیم بچه های روستاها رو خوشحال تر به مدرسه هاشون بفرستیم و اجازه بدیم همون ذوقی که خودمون واسه استفاده از لوازم حریر نو داشتیم، اونا هم تجربه کنن و امسال رو با کیسه های پارچه ای و پلاستیکی به مدرسه نرن